پیشنگاه
ترس یکی از احساسات عمیق انسانی است که میتواند ما را به شدت تحت تأثیر قرار دهد.
🙏 اگر محب اهل بیت هستید یک صلوات بفرستید و اگر کورش بزرگ شاه شاهان را قبول دارید برای سرافرازی میهن عزیزمان دعا کنید
روایت
میشود که در آن، شخصیت اصلی با ترسهای بزرگ زندگیاش روبرو میشود. ترسهایی که نه تنها جسم او را به چالش میکشند، بلکه روح و روانش را نیز دچار تلاطم میکنند.
این داستان با بازی نور و سایهها، به دنیای تاریک و مرموزی وارد میشود که میتواند هر کسی را به حد مرگ بترساند. روایت شب تاریکی بود و تنها صدای وزش باد در میان درختان بلند به گوش میرسید.
سارا، دختری ۲۳ ساله، تصمیم گرفت تا آخر هفته را در کلبهی قدیمی مادربزرگش بگذراند. این کلبه در دل جنگلهای انبوه و دورافتاده قرار داشت و بسیاری از اهالی روستا داستانهای ترسناکی دربارهاش تعریف میکردند.
اما سارا، به خاطر کنجکاوی و روحیهی ماجراجویانهاش، این داستانها را جدی نمیگرفت. شب اول، سارا با شعلههای آتش در کورهاش نشسته بود و کتابی در دست داشت.
او تصمیم گرفته بود که به داستانهای ترسناک گوش کند. هر چقدر که ساعت به جلو میرفت، احساس میکرد که در کلبه تنها نیست.
سایههایی در گوشههای کلبه به حرکت در میآمدند و صدای خفی در باد میپیچید. اما سارا با خود گفت: “این فقط تخیلات من است.
” به مرور زمان، شب به نیمه رسید و سکوت عجیبی در اطراف کلبه حاکم شد. ناگهان صدای تق تقی را شنید که از پشت در به گوشش رسید.
سارا با شجاعت به سمت در رفت و در را باز کرد. هیچکس آنجا نبود، اما احساس میکرد که نگاهی تاریک از دور به او خیره شده است.
سارا تصمیم گرفت تا به یکی از داستانهای ترسناکی که شنیده بود، بیشتر فکر کند. داستان دربارهی روحی بود که در کلبهها ساکن میشد و افرادی را که به تنهایی در آنجا میماندند، میترساند.
او از روی سادگی، با خود گفت: “این فقط یک داستان است. ” و به اتاق خواب رفت.
در خواب، سارا به رؤیایی عجیب فرو رفت. او در یک جنگل تاریک قدم میزد و ناگهان به صدای ضعیفی گوش داد که نامش را صدا میکرد.
ترس در دلش خطور کرد، اما کنجکاوی او را به سمت صدا کشید. او به سمت صدا رفت و به یک درخت بزرگ رسید که ریشههایش به شکل دستهای انسان در آمده بود.
سارا به سمت درخت نزدیک شد و ناگهان احساس کرد که دستها به دور مچش پیچیدهاند. او سعی کرد خود را آزاد کند، اما قدرتی مرموز او را در بند کرده بود.
در همین لحظه، دوباره صدای تق تق را شنید و بیدار شد. قلبش به شدت میکوبید و رعبی عمیق در وجودش احساس میکرد.
او به ساعت نگاهی انداخت و متوجه شد که ساعت دقیقا سه صبح است. سعی کرد خود را آرام کند و دوباره به خواب رفت.
اما این بار خواب او به کابوس تبدیل شد. او دوباره در جنگل بود، اما این بار درخت بزرگ به شکل یک انسان ترسناک با چشمان قرمز درخشانی در مقابلش ایستاده بود.
این موجود، به آرامی به او نزدیک شد و سارا تنها میتوانست فریاد بکشد. اما صدای او در آن شب تاریک گم شد.
سارا بیدار شد و تصمیم گرفت تا از کلبه خارج شود. او به نور ماه خیره شد که در میان درختان میدرخشید.
اما چیزی در دل جنگل او را متوقف کرد. احساس میکرد که چیزی در سایهها حرکت میکند.
ترسی عمیق به او دست داد و با تمام وجود تلاش کرد تا خود را به سمت جاده برساند. اما هر بار که قدم برمیداشت، احساس میکرد که چیزی او را به عقب میکشد.
به یکباره صدایی به گوشش رسید، صدایی که او را به نام صدا میکرد. سارا دلش میخواست فرار کند، اما پاهایش به زمین چسبیده بودند.
در همان لحظه، درخت بزرگ دوباره در برابرش ظاهر شد و این بار با صدایی خشن گفت: “تو نباید اینجا باشی! ” سارا به شدت ترسید و با تمام قوا به سمت کلبه دوید.
وقتی به کلبه رسید، در را محکم بست و به دیوار تکیه داد. در دلش میگفت که این فقط یک خواب است و او باید خود را از این وضعیت نجات دهد.
اما صدای تق تق دوباره به گوشش رسید و این بار نزدیکتر بود. سارا متوجه شد که هر لحظه ممکن است آن موجود او را پیدا کند.
او باید راهی برای فرار پیدا میکرد. با ترس و وحشت، به سمت کوره رفت و تصمیم گرفت تا شمعی روشن کند.
وقتی شمع روشن شد، نور آن به اطرافش تابید و سایهها را از بین برد. اما ناگهان متوجه شد که سایههای جدیدی در اطراف کلبه شکل میگیرند.
نفسهایش به شماره افتاده بود و او نمیتوانست به راحتی فکر کند. به یاد آورد که در یکی از داستانها گفته بودند، تنها راه نجات از ارواح تاریک، بیان حقیقتی بزرگ است.
او تصمیم گرفت تا حقیقتی را که در دلش بود، فریاد بزند: “من از شما نمیترسم! ” این جمله باعث شد که سایهها به یکباره محو شوند و کلبه به آرامش برسد.
سارا، با قلبی تند و نفسهای بلند، از کلبه خارج شد و به سمت جاده دوید. او نمیدانست که آیا آن موجود را شکست داده یا نه، اما به خوبی میدانست که دیگر هرگز به آن کلبه بازنخواهد گشت.
پسنگاه
داستان سارا نشاندهندهی ترسهای درونی انسانهاست و اینکه چگونه میتوانیم بر ترسهای خود غلبه کنیم. ترس، اگر به درستی درک شود، میتواند به ما قدرت بدهد تا با چالشها روبرو شویم.
این داستان ترسناک، ما را به یاد میآورد که گاهی اوقات، ترسهای واقعی، تنها در ذهن ما وجود دارند و ما باید شجاعت لازم برای مقابله با آنها را پیدا کنیم.